تبليغاتX
گفت و گوی اصلاحی

بسیاری پدیده دوم خرداد را یک واکنش اجتماعی بر علیه گفتمان ایدئولوژیک حاکم در زمان خود می دانند. شاید اگر کمی وسیع تر نگاه کنیم، شکاف دولت ـ ملت در ایران به اندازه ای است که اساساً تنها گروه، تفکر یا فردی موفق به جلب آرای عمومی خواهد شد که نقدی مبهم را متوجه کلیت حاکمیت کند! اما ایرانیان در رفتار سیاسی خود ویژگی دیگری نیز دارند (که  ظاهراً اصلاح طلبان امیدوارند در دوره های بعد شکسته شود!) و آن هم این است که آنها به هیچ فرد، شعار یا حتی تفکری دو بار رأی نمی دهند (بهتر است شما هم مانند من دو دوره متوالی ریاست جمهوری آقایان هاشمی و خاتمی را یک دوره فرض کنید!). شاید به همین دلیل است که جناح راست به این نتیجه رسیده که در هر دوره از تابلوهای مختلف و شعارهای متفاوتی استفاده کند. بر اساس همین نظریه! معتقدم که در دوم خرداد علاوه بر واکنش شکاف دولت ـ ملت اتفاق دیگری هم افتاد و آن استفاده از گفتمانی نو توسط نیروهای چپ بود. گفتمانی که به تدریج شکل می گرفت و روشنفکران، دانشگاهیان و روزنامه نگاران را نیز به خود می کشاند؛ گفتمان دموکراسی!
ریشه های آن از مطالعات نیروهای خط امام در مرکز مطالعات استراتژیک آغاز شد. پس از فشار فزاینده به جناح چپ حاکمیت و کنار گذاشته شدن تدریجی آنها ظاهراً فقط این مرکز در حاکمیت برایشان باقی مانده بود. اگرچه پس از مدتی اکثریت آنها مجبور به ترک ریاست جمهوری شدند و به همان حلقه کیان اکتفا کردند. در چنین دوره ای مطالعات بهترین کاری بود که می توانستند انجام دهند. مطالعاتی که در نهایت منتهی به شکل گیری یک گفتمان پاسخگو و حلقه ای از نیروهای تئوریک جهت برنامه ریزی و فعالیت منسجم سیاسی شد. منشاً شکل گیری این گفتمان و منابع مطالعاتی آن چه بود؟
این موضوعاتی که در نهایت به صورت پارادوکسی چالشی به مردم ارائه شد! در دو بعد مورد مطالعه و بحث قرار می گرفت. بعد اول همانی است که آن را روشنفکری دینی می نامند. عده ای مهندس بازرگان وعده ای هم شریعتی را پایه گذار این بحث معرفی می کنند. اما در آن زمان بیش از همه اندیشه های دکتر سروش بود که مورد واشکافی سیاسیون چپ قرار می گرفت و پس از آن هم افرادی چون مجتهد شبستری و ... . عده ای دیگر هم که به خود منشأ وصل بودند! و اندیشه های آنتونی گیدنز و هابرمارس و هابز و .. را بررسی می کردند. غافل نشویم که دوستان پیرو سروش هم خیلی تفاوتی نداشتند. چرا که سروش هم به شدت تحت تأثیر اندیشه های کارل پوپر قرار گرفته بود! این اندیشه ها تا زمانی با ایجاد مباحث داغ و روز توانست موجی ایجاد کند.
اما ...
مدت ها است که اصلاح طلبان حرف جدیدی نمی زنند. گفتمان آنها متوقف شده و گویی مرده است. مردم دیگر تکرار حرف های گذشته برایشان خسته کننده به نظر می رسد. اما سؤال اینجا است که آیا سروش هم متوقف شده است؟ آیا گیدنز هم حرف جدیدی ندارد؟ یعنی مشکل از سرچشمه ها است؟
خیر!! اتفاقاً برعکس. آنها به شدت فعال تر از پیش نظریه پردازی می کنند و تازه مقدماتی را که در آن زمان آغاز کرده و دوستان ما را تحت تأثیر قرار داده بودند به جایی رسانده اند!
مشکل این است که دیگر این دوستان توانایی تکرار حرف های آنها را ندارند. تازه متوجه شده اند که آنها چه می خواستند بگویند! شاید هم قبول دارند و دوست دارند که همچنان ترجمه گفتمانی را به عهده داشته باشند اما ظرفیتی بیش از این در حکومت ایران حداقل در حال حاضر وجود ندارد.
شاید هم مشکل این باشد که بسیاری این ترکیب زیبای گذار به دموکراسی را به کار می بردند اما دقیقاً معنی آن را درک نکرده بودند. نمی دانستند گفتمانی که آنها از آن در آن مرحله استفاده می کردند، تنها یک گفتمان واسط بوده است. نمی دانستند که مردم هم این را فهمیده بودند و همه شواهد و ظواهر نشان می دهد که حتی مردم هم گذر کرده اند و ما مانده ایم!
داستان جالبی است نه؟! اگر ما حاملان این گفتمان بودیم چه اتفاقی افتاده است که هم منشأ گفتمانی و هم مخاطبین آن آگاهانه و عامدانه پیش رفته اند و تنها ماییم که توانایی رفتن با این موج را نداریم؟ حضور در حاکمیت تنها دلیل آن است. ما حتی همین نقش واسطه گری را هم در زمان عدم حضور به دست آوردیم.

پی نوشت ۱: خواهشمندم در نتیجه گیری عجول نباشید. این دقیقاً به معنی خروج از حاکمیت نیست. حرف های زیادی است که بعداً خواهم گفت.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط |  پادکست

روز اولی که وارد ساختمان مشارکت شدم را هیچ گاه فراموش نمی کنم. همان ساختمانی که بعدها فهمیدم سال ۷۶ ستاد انتخاباتی مرکزی آقای خاتمی بوده و پیش از آن دفترمرکزی حزب کارگزان سازندگی. فکر می کردم دفتر حزبی که به عنوان جبهه فراگیر اصلاح طلبان تشکیل دهنده دولت از آن نام برده می شود و بسیاری از وزرا، معاونین، مدیران کل، مدیران، استانداران، فرمانداران، شهرداران و نمایندگان مجلس در آن عضویت دارند، حداقل باید به اندازه یک وزارتخانه باشد! مثلاً ساختمانی ۲۰ طبقه با دو آسانسور و تعداد زیادی اتاق مدیران و کارشناسان و جلسات و سالن های همایش و ... ! اما باور کردنی نبود. ساختمانی تنها با ۴ طبقه با کمترین امکانات ممکن. پارکینگی که از آن به عنوان سالن اجتماعات و جلسات به صورت همزمان! استفاده می شد. قبل از آن پیش خود تصور می کردم چه عظمتی دارد خیابانی که مهم ترین مسؤولین مملکتی در آن رفت و آمد می کنند و حزبی که همگی در آن دور هم جمع می شوند! بارها دیده بودم که مسؤولین دولتی دوره های پیش از خاتمی و از آن مهم تر حکومتی! (و حتی بسیاری از افرادی که هیچ سمت خاصی هم ندارند!) با کاروانی از بنز و اسکورتی از لندکروزهای ضدگلوله سپاه در شهر تردد می کنند. اما در کمال حیرت دیدم که مسؤولین دولت خاتمی با اتومبیل های شخصی ساده و ارزان قیمت خود (بعضاً پیکان و حتی رنو 5!) به تنهایی و حتی گاهی قدم زنان! به ساختمان حزب خود می آیند! جالب تر از همه آن بود که مهم ترین سران و برنامه ریزان حزب، مسؤولیت مهم (یا حتی هیچ مسؤولیتی) در این نظام نداشتند! بعداً فهمیدم این حزب به جز کمک های بسیار اندکی که کفاف بیلبوردهای یک انتخابات را در یک شهر هم نمی دهد، هیچ بودجه ای ندارد! فهمیدم این جبهه آنقدرها هم که فکر می کردم جبهه (فراگیر) نبوده است. تعداد اعضای اصلی و حتی هوادار حزب بسیار کمتر از آن بود که گمان می کردم (اگرچه وضعیت فعلی این حزب از حیث تعداد اعضا، کنگره ها، عملکرد و برنامه های حزبی در برابر سایر احزاب کشور بسیار باشکوه و حتی غیرقابل مقایسه است!)

باورم نمی شد و هنوز هم نمی شود که جبهه مشارکت و به طور کل اصلاح طلبان تا کنون چگونه در این نبرد نابرابر دوام آورده اند! هیچ در برابر همه چیز! هرچه بیشتر می گذشت از نابرابری این نبرد بیشتر می فهمیدم. روز ترور حجاریان دیگر این ذهنیت به باوری تبدیل شد که دیگر هیچ یک از اخبار عجیبی که می شنیدم و حتی می دیدم متعجبم نمی ساخت. مثال زیاد است و حوصله کم. هرچقدر بیشتر به جریان اصلاحات نزدیک شوید بیشتر متوجه می شوید که اصلاح طلبان تنها با تکیه بر هوش سیاسی خود توانسته اند یک طرف بازی باشند و یک طرف بازی باقی بمانند. نه شورای نگهبان٬ نه قوه قضاییه، نه نیروی انتظامی، نه سپاه، نه بسیج، نه بیت، نه نهادهای امنیتی، نه صدا و سیما، نه بودجه های آنچنانی، نه واقعاً پشتیبانی منسجم و پایدار مردمی و نه حتی انسجام کامل در درون. باورتان می شود؟ هیچ یک از اینها را نداشتند و ندارند و همچنان خود را یک پای بازی نگه داشته اند. بازی را طراحی می کنند و بهترین نتیجه را هم می گیرند.

بسیاری اصلاح طلبان را نقد می کنند. عده ای آنها را به تندروی و عده ای به فرصت سوزی متهم می کنند! شخصاً معتقدم نه تنها در تمامی موارد اصلاح طلبان در یک جنگ نابرابر قرار داشتند تا جایی که همین بقای فعلی آنها هم خود نوعی پیروزی است! بلکه هر عملی را هم باید در شرایط زمانی و مکانی خود تحلیل کرد که به اعتقاد من در هر کدام از شرایط بهترین تصمیم را گرفتند. گاهی خودم هم متعجبم!اعتراف می کنم در بسیاری از زمان ها به دلیل تصمیم اصلاح طلبان در دل هر چه داشتم نثارشان کردم! که این چه تصمیم و عملکردی است و چرا فرصت ها را نمی بینند و چرا اندک سرمایه باقیمانده را هم می سوزانند. اما بعدها با مرور همان تصمیم حیرت زده شدم که در آن شرایط چگونه تشخیص دادند!

به عنوان مثال عده ای می گویند ضربه ای که اصلاح طلبان در مجلس ششم به هاشمی زدند سرمنشأ حذف خودشان بود. چراکه هاشمی در آن زمان با ریاست مجلس می توانست کفه قوا را موازنه کند، سهم اصلاح طلبان را در قدرت بالا ببرد و ضمانت لازم برای اجرای برنامه هایشان را فراهم کند و حتی ذکر می کنند که آقای خاتمی از ایشان خواسته بود که به همین منظور کاندیداتوری را بپذیرند. نمی دانم چرا دوستان فراموش کرده اند که آقای هاشمی هیچ پاسخی به خاتمی نداده و کاندیداتوری خود را بعد از خروج از بیت و توصیه رهبری اعلام کرده بود. آیا متن توصیه رهبری به ایشان را می دانید؟ آیا مصاحبه هاشمی و دلایل کاندیداتوری اش را فراموش کرده اید؟ اصلاً آیا دوستان منتقد یادشان نمی آید که همین آقای هاشمی زمانی از اصلاح طلبان در نماز جمعه چگونه نام می برد و آنها را با چه کسانی مقایسه می کرد؟ یادتان رفته که می گفت ما دوره منافقین را پشت سر گذاشتیم و اینها که در مقایسه با آنها عددی نیستند و نظام از این مرحله طوفانی نیز به سلامت عبور خواهد کرد؟ یادتان رفته که روزنامه های اصلاح طلب را در نماز جمعه چگونه مورد هجوم خود قرار می داد و این برادران و خواهران همسنگر و بی دفاع ما پس فردا یا بیکار می شدند یا باید به دادگاه و زندان می رفتند؟! یادتان رفته جهش از رتبه ۵۳ به ۳۰و بعد ۲۰را برای هاشمی؟ واقعاً انتظار داشتید چنین کسی در آن زمان رهبر اصلاح طلبان شود؟!!!  تعجب من از این است که اصلاح طلبان در آن زمان چگونه توانستند مدتی صبر کنند و پاسخ تهاجمات هاشمی را با افشای تخلفات انتخاباتی اش در بهترین زمان بدهند. عده ای این افشاگری را به گردن عباس عبدی منتقد و زندانی دولت هاشمی می انداختند. اگر این طور باشد تعجب نمی کنید که در این جدال نابرابر چطور عبدی و گنجی و یارانش در آن زمان پیروز شدند و وعده های عبور از طوفان مدعیان زمامداری نظام درست در نیامد؟ اگرچه حال که آقای هاشمی زخم خورده جریان راست شده است و ادبیات خود را تغییر داده ما هم ملاک را حال ایشان قرار می دهیم و به صورت منطقی این فرصت را درک می کنیم.

یا در مجلس ششم عده ای تحصن را زیر سؤال می برند و عدم شرکت در انتخابات و استعفاها و تئوری خروج از حاکمیت را و عده ای هم برعکس در شرایط فعلی از اصلاح طلبان انتقاد می کنند که چرا با وجود ردصلاحیت گسترده تر از مجلس هفتم انتخابات را تحریم نمی کنند.

آیا شرایط این انتخابات با مجلس هفتم برابر است؟ در مجلس هفتم اصلاح طلبان در قدرت بودند و اگر فریادی می کشیدند کسی هم ممکن بود عقب نشینی کند! اگر تهدیدی می کردند شاید کارگر می افتاد! پستی داشتند که از آن استعفا بدهند! تازه به دلیل در دست داشتن مجلس و دولت به صورت همزمان بعد از تهدید و استعفا و داد و فریاد طلبکار هم می شدند! اگر می خواستند در انتخابات شرکت نکنند رسانه ای داشتند تا این عدم شرکت را به اطلاع مردم هم برسانند! اما اکنون چه؟ در شرایطی که اصلاح طلبان نه روزنامه ای دارند و نه سایت فیلترنشده ای! آیا عدم شرکت تأثیر چندانی در افکار عمومی دارد؟ در شرایطی که تنفس عادی سیاسی! هم به سختی برایشان مقدور است! عدم شرکت ممکن است به تعطیلی تمامی احزاب و حتی دستگیری اکثریت اعضایشان بیانجامد. عدم شرکت برای یک حزب در یک دوره می تواند به عنوان یک ابزار بازی نقشی ایفا کند اما اگر قرار باشد این اتفاق در هر دوره تکرار شود! نتیجتاً آن جریان به طور تاریخی از بازی حذف خواهد شد. مجموعه شرایط هم فضا را برای رقیب فراهم می کند تا همان بلایی که سر ملی گرایان آورد! بر سر ما هم بیاورد (حذف کامل و الی الابد!!)

بنابراین اصلاح طلبان چاره ای جز شرکت در انتخابات ندارند حتی اگر اصلاح طلبان واقعی را شرکت نداده باشند! (ضمن عذرخواهی از کلیه تأییدشدگان به خصوص دکتر صدر و دکتر معیدفر!! و به خصوص دکتر اشرفی اصفهانی!!!) این حضور تنها به معنی بقای آنها در حال و شاید آینده است. نتیجه در درجه دوم اهمیت است. همچنین به اندازه پیروزی (که ظاهراً سقف آن ۵۰% کرسی های مجلس است!!) می توانند فضای تنفس سیاسی خود را بازتر کنند و برای آینده خود نیز برنامه داشته باشند. البته در حالت عادی نیز برنامه ریزی امکان پذیر است! اما جریانی که حتی یک مدیر هم در نظام نداشته باشد نمی تواند به اجرای برنامه های خود امیدوار باشد! البته اصلاح طلبان هم روش های هوشمندانه ای را برای شرکت در پیش گرفته اند. اگر توانایی عدم شرکت را از دست دادند حداقل فردی را به سمت سخنگوی ستاد انتخابات خود تعیین کردند تا بتوانند تا آنجا که دل طلب کند! نقدهای خود را بیان کنند و شدت و حدّت این تیزی چاقوی نقد را به حداکثر برسانند. همچنین تا حد ممکن برای مردم واقعیات را بیان می کنند و توقع آنها را به حداقل می رسانند.

اما خوب اینها که گفته شد تنها دلایل تصمیم گیری عاقلانه یا حتی ناچارانه اصلاح طلبان بود. مردم چه؟ آیا آنها باید در انتخاباتی که احزاب اصلی اصلاح طلب نماینده ای ندارند و کلیت اصلاح طلبان نیز اگر تمام کاندیداهایشان رأی بیاورد تنها به ۵۰% مجلس دست پیدا می کنند شرکت کنند؟ مثلاً آیا مردم گیلان باید در انتخاباتی که حتی یک کاندید نیمه اصلاح طلب هم در آن تأیید نشده است شرکت کنند و اگر شرکت کنند به چه کسی رأی دهند؟!!! اساساً همه به خوبی می دانیم که پشت این به اصطلاح لیست! اصلاح طلبان هیچ برنامه ای هم نیست. گویی تنها می روند تا جلوی برنامه های رقیب را بگیرند که وضع از این بدتر نشود!!

در شرایط ناامیدانه فعلی تصمیم با خودشان است. اما به طور کلی باید واقع بین بود. راه دیگری که نیست. همه چیز را باید نسبی نگریست. مجلسی که در آن ۵۰ اصلاح طلب یا حتی ۵۰ غیر ... باشد!! بهتر است یا مجلسی که یکدست در اختیار همان ... ها باشد!!! اساساً اصلاح طلبی هم معنایش همین است. اگر امکان تشکیل مجلسی متکثر یا حتی دموکرات برقرار نیست حداقل می توان به قول اصلاح طلبان آن را دوگانه کرد! تنها در این صورت می توان کورسوی امیدی به آینده داشت.

 

پی نوشت ۱: در بخش انتقادات دوستان به انتقادات آقای کروبی و ... هایشان اشاره ای نشد، دو دلیل اصلی وجود دارد نخست آنکه نمی دانیم ایشان دوست است یا نیست! دوم آنکه نمی دانیم چیزهایی که ایشان می گوید انتقاد است یا چیز دیگر؟ به عنوان مثال آیا فردی که هرگاه اصلاح طلبی بلند می شد تا اعتراضی به نحوه مدیریت ایشان یا سانسور یا تغییر دستور کار و ... بکند می گفت آقا بشین سرجات!! فردی که حکم حکومتی بیرون می کشید! فردی که مشارکت را حزب یک شبه می نامید اما بعدها ادعا می کرد که خود یک روزه حزب درست می کند! فردی که ابتدا می گفت انتخابات مجلس هفتم نباید برگزار شود اما خود و ... هایش کاندید می شدند و شرکت هم می کردند و به جای خجالت هرچه به ذهنشان می رسید به مشارکتی ها نسبت می دادند. فردی که بارها و بارها اعلام کرد مجمع روحانیون مبارز از گروه های ۱۸ گانه جبهه اصلاحات خارج شده است (درحالی که اکنون اعلام می کند که پرچمدار اصلاحات بوده است!!!!!) و انتظار هم داشت که این مجمع همیشه دربست تحت فرامین ایشان قرار داشته باشد (که در نهایت نتیجه اش را هم در انتخابات ریاست جمهوری نهم دید) و در نهایت فردی که به خاطر خدماتش در مجلس ششم مورد تشویق رهبری قرار گرفت (ای کاش به این خدمات دقیقاً اشاره می شد تا بعضی امروز به ما دهن کجی نکنند که این خدمات همان رودررویی ایشان با جریان اصلاحات بود!) می تواند به عنوان دوستی اصلاح طلب از تحصن و تندروی و ... انتقاد کند؟! (منظور ایشان از تندروی تدوین قانون مطبوعات، پیگیری قتل های زنجیره ای و اعتراض به حمله نیروی انتظامی به کوی دانشگاه تهران است!!!!!)

 

پی نوشت ۲: به ادبیات وبلاگی نزدیک تر می شویم. گفت و گوی ما اگرچه روز به روز عامیانه تر می شود اما همچنان اصلاحی است. عام است اما همچنان گفتمان می ماند. قابل توجه برادرم سمیک!

 

پی نوشت ۳: اگر حوصله تان نکشید این مطلب را بخوانید حداقل این دو مطلب را بخوانید!! انتخابات و اصلاح طلبان و با این حق رای چه کنم؟!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط |  پادکست

عشق آتشی است که سوختن در آن لذت بخش است
این تعریفی بود که من در ۱۱سالگی از عشق داشتم! اما در این مطلب قصد ندارم که هرچه به ذهنم رسید را بنویسم!!  تنها به همین مقدمه کوتاه اکتفا می کنم که ذهن خطی ساز انسان در این مفهوم حسی و انتزاعی هم توانایی درک همه ابعاد را در لحظه ندارد. بنابراین در این مطلب تنها تلاش می کنم از وجوهی چون روانشناسی و تا حدودی نیز جامعه شناسی و ارتباطات به بحث عشق و دوستی بپردازم. (بنابراین خوانندگان محترم می توانند کاوش درباره تجربیات شخصی نگارنده را به زمان دیگری موکول کنند!! لبته این قول را هم می دهم که در مطالب بعدی از زوایای دیگری نیز به این مسأله بپردازم). سعی می کنم ضمن بررسی مفاهیم عشق و دوستی مقایسه کوچکی هم بین آنها داشته باشم. اما لازم به یادآوری است که این مقایسه تنها در همین بعد از تحلیل دارای اعتبار است.
واقعاً مفاهیمی مانند عشق را چگونه می توان تعریف کرد؟ به اعتقاد من عشق از ضرورت سه مفهوم دیگر به طور همزمان نشأت می گیرد؛ نیاز، امنیت و جنسیت
ابتدا به مفهوم نیاز می پردازم. اگر کمی وسواس کمتری داشتم نامش را نیاز عاطفی می گذاشتم. اما واقعیت این است که این طور نیست! درجایی گفتم از زمانی که انسان ها یاد گرفتند با محاصره گوزن ها آنها را به لبه پرتگاه ببرند و پس از سقوط٬ به پایین دره بروند و گوشت آنها را بخورند!(شکار اجتماعی)، جامعه انسانی شکل گرفت. این جامعه در طول تاریخ توسعه یافت تا جایی که اکنون به قویترین جبر تاریخی ما تبدیل شده است. شبکه ای که فرصت ها و تهدیدهای ما را تعیین می کند، طبقات را شکل می دهد و به سختی برای تغییر انعطاف پذیر است. بهترین شبیه سازی که در این مورد می توانم مثال بزنم نظریه گراف ها است. مجموعه ای از نقاط و خطوط. هر نقطه جایگاهی دارد و تعریف و وزنی و به وسیله خط هایی به سایر نقاط (به شکل مستقیم یا غیرمستقیم) وصل می شود. این خطوط نیز هر کدام برای خود فرمولی دارند و می توانند یک طرفه یا دو طرفه با فرمولی مشترک یا مجزا باشند. جامعه انسانی نیز مانند همین تار عنکبوت ریاضی شده، یک شبکه است. آن نقاط ما هستیم و آن خطوط روابطمان. چنان هم  این وسط گیر افتاده ایم که نمی دانیم چطور می توانیم رها شویم. خودمان که هستیم (مستقل از وضعیتمان در شبکه و تعریفی که شبکه از ما می کند) و چطور می توانیم آن گونه باشیم که می خواهیم؟ این نیاز سراپای وجودمان را گرفته است؛ کاش کسی بود که از این شبکه نبود! و می توانستیم با او دردها، غم ها، شادی ها، نظرات، رازها، خشم ها، خنده ها و گریه هایمان را در میان بگذاریم و او نیز! این بهترین آرامشی است که می توانیم به دست آوریم و لحظه ای خود را از دام این شبکه تنومند غیرقابل تحمل و سخت برهانیم.
در مورد امنیت پیش از این مطلبی به عنوان مقدمه! نوشتم. از این پس نیز در مورد آن بسیار خواهم نوشت. گفتم که امنیت اساساً و ذاتاً یک امر روانی (و نه فیزیکی) است. ساده تر بگویم یک احساس است و البته مانند هر چیز دیگر در این جهان نسبی. ما در عشق و دوستی امنیت را در دو بعد جستجو می کنیم. بعد اول به همان شبکه ای مربوط می شود که در بالا گفتم. اگر در بخش نیاز گفته شد که کسی را می خواهیم که اساساً در شبکه نباشد معنی آن این بود که در حالت عادی هر فردی در شبکه چون به واسطه فرمولی با ما رابطه دارد، در چارچوب تعریف شده همان فرمول ارتباط خود را با ما ادامه می دهد و احتمالاً به حرفمان گوش می دهد! اما ما به دنبال فرار از این وضعیت و رابطه ای ورای این شبکه به شکلی واقعاً انسانی تر، حسی تر و عمیق تر (بدون تعاملات فرمولی) هستیم. در بخش امنیت بحث اعتماد نیز اضافه می شود. می دانید اگر همین رازها، احساسات، عقاید و ... در شبکه انسانی لو برود چه اتفاقی برایمان می افتد؟ همه ما در درون همین شبکه در شبکه های کوچکتری عضویت داریم که هر کدام شرایط متفاوتی با دیگری دارند. واقعیت این است که ما می ترسیم با فاش شدن بسیاری از اطلاعات و احساسات شخصی و محرمانه جایگاه مان را در جامعه از دست بدهیم (یعنی فرمول های نقطه و خطوط مربوط به ما در گراف به شکلی نا مطلوب تغییر کنند). این مسأله به خصوص در ایران حادتر است که در مطلب مثلث فرهنگی به گوشه ای از آن اشاره کردم.  اما مهم تر از این مسأله در بعد دوم، ما امنیت را به دلیل دیگری نیز جستجو می کنیم؛ آیا او می ماند؟ پس از رسیدن به عشق یا دوستی ما روش دیگری را در پیش گرفته ایم. عادات خود را تغییر داده ایم. هزینه ای فردی و اجتماعی را متقبل شده ایم. اما اگر قرار باشد معشوق یا دوست ما پس از مدتی برود دچار بحرانی خواهیم شد که به مراتب بدتر از تحمل شبکه طاقت فرسا و عظیم خودساخته است. ما در عشق و دوستی نیاز به فردی داریم که با ما بماند. این بعد دیگری از این امنیت است.
جنسیت یکی از مهم ترین دغدغه ها و نیازهای بشر در بعد روحی است که با پیشرفت شبکه انسانی به تدریج به یکی از بحران های اجتماعی تبدیل خواهد شد. نیازهای جنسی وتکامل موجب می شود که جنسیت به شکل بعد سوم در عشق نشان داده شود.
به راحتی می توان فهمید که عشق و دوستی تنها در بعد جنسیت از هم مجزا می شوند و در دو بخش نیاز و امنیت کاملاً مشترکند. اما در این اشتراک هم تفاوت هایی است که نمی توان از آن گذشت. مثلاً در بخش نیاز گفته شد که نوعی تمایل به گریز از شبکه در ما وجود دارد. واقعیت این است که مخاطب ما در عشق (که در اکثر قریب به اتفاق موارد به جنس مخالف است!) به ندرت خارج از گراف قرار می گیرد. او هم دارای نقش هایی اجتماعی و دارای نام هایی عرفی است و روابط ما با او باید در فرمول هایی صدق کند. این مسأله با انعقاد عقد زناشویی به شکلی ملموس تثبیت می شود. حال دیگر هر دو، نقطه ای از گراف هستیم و گاهی ... . متأهلین بسیار به یاد دارند روزهایی را که با وجود داشتن همسر به دنبال دوستی خارج از گراف می گشتند. شاید به همین دلیل باشد که زنان (جنس احساساتی تر) همگی دارای دوست های همجنس بسیاری هستند اما همین مسأله توسط شوهرانشان را آزاردهنده، غیرقابل تحمل و حتی خطری برای بنیان خانواده می پندارند! در بخش امنیت هم همین وضعیت حاکم است. اگر قرار بر این باشد که پایان عشق را ازدواج بدانیم (وصال دائمی معشوق!) آن گاه ذکر این نکات ضروری است؛ هر فردی با ازدواج به خانواده ای دیگر و به عبارتی بهتر شبکه ای دیگر متصل می شود. نقاط و خطوط بیشتر می شوند و فرمول های بیشتری را باید اجرا کند. همسر شما عضو دائم و اصلی شبکه ای دیگر است و همین طور شما. امنیت خارج از شبکه به سختی می تواند در اینجا حاکم باشد. بنابراین علاوه بر بحران اعتماد! در بعد دوم امنیتی که ذکر کردم اساساً برای همان ثبات و ترس از پایان، عقد دائم منعقد می شود (که ظاهراً خیلی هم در جامعه امروزی دائم نیست!). ولی در دوستی نیازی به انعقاد چنین چیزی نیست چرا که اساساً ترسی از پایان وجود ندارد. از آن مهمتر اینکه انتظاری هم نیست چراکه روابط واقعاً خارج از گراف تعریف شده و روابط متقابل و دوطرفه و یک به یک و فرمولیته مبتنی بر سنت و  عرف و ... اینجا کاملاً بی معنی است.
البته هدف اصلی به هیچ وجه مقایسه این دو نوع رابطه نبود. هدف پنهان مطلب توجه به اتفاقی است که در روند حرکت اجتماعی رخ می دهد. به اعتقاد شخصی من با گذشت زمان و توسعه گراف بر استحکام آن افزوده می شود، آن گاه دیگر به سختی می توان به گزینه های خارج از گراف و روابط استثنایی مانند همین عشق یا دوستی فکر کرد. شاید همین اکنون هم چنین روابطی به شکل خارج از شبکه واقعاً وجود نداشته باشد. اما هرچه پیش می رویم نیاز بشر بیشتر می شود و شاید بزرگترین بحران بشریت در قرن بعدی همین مسأله باشد.

پی نوشت ۱: احتمالاً برخی دوستان اکنون تصور می کنند گفت و گوی اصلاحی از چارچوب قرارداد اولیه خود خارج شده است. اما نگاهی عمیق تر به این مطلب نشان می دهد که ارتباط معناداری با جوامع مدرن و وضعیت انسان در آن دارد. همچنین مطالعه دوباره "درباره وبلاگ" در سمت چپ مجوز نوشتن چنین مطالبی را به نگارنده می دهد!
پی نوشت 2: به تدریج ادبیات نوشتاری این وبلاگ تغییر خواهد کرد. این تغییر عامدانه رخ می دهد. در مطالب مختلف گفتم که شیفته بیان پیچیده ترین مفاهیم با ساده ترین زبان هستم. به هرحال گفت و گوی اصلاحی همین است!

پی نوشت ۳: دوستم سمیک پیش از این مطالب جالبی در این مورد نوشته که خوندنشون رو به شما توصیه می کنم. مطالبی چون عشق و سکس٬ فاصله عشق و کوزه٬ صد سال تنهایی٬ خدا، عشق و بوسه. با حوصله بخونید. 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط |  پادکست
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در این وبلاگ تلاش خواهد شد تا با ارائه نظراتی پیرامون مسائل مختلف سیاسی‌٬ فرهنگی٬ اجتماعی٬ و علمی مباحثی را طرح کرد و نظرات دیگران را درباره آنها جویا شد. به نظر می رسد در فضای فعلی وبلاگ ها یکی از مؤثرترین و قابل اطمینان ترین رسانه ها در فرهنگ غیر رسمی باشند. سعی بر این است که در تمامی مباحث توسعه همه جانبه و متوازن و همچنین اخلاق در تمام سطوح به عنوان سرلوحه کار مد نظر قرار گیرند. اما به هر حال این رسانه یک وبلاگ است و تمامی ویژگی های این رسانه را در بر خواهد داشت. به همین جهت طبیعی است که بسیاری از پست ها بیشتر یک یادداشت روزانه باشند. این یادداشت روزانه گاهی تنها یک احساس را می تواند در بر بگیرد و گاهی یک نظر و گاهی یک نظریه!! نظرات دیگران هم طبعاْ همین طور است. بنابراین نمی توان نوشته های ثبت شده در یک وبلاگ را دارای بار حقوقی دانست و فرد یا گروه یا نهادی را مسؤول آنها دانست. وبلاگ تنها یک دفترچه یادداشت اینترنتی حامل گفتمان های عام است.

امید است که این وبلاگ نیز در کنار سایر وبلاگ ها بتواند با ایجاد رسانه فراگیر و قابل اعتماد نقش کوچکی در پیشبرد فرآیند توسعه داشته باشد.

نوشته های پیشین
خرداد 1388
مهر 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آرشیو موضوعی
سرآغاز
مرگ دیکتاتور
پیرو خط امامیم و عاشق راه امام
مثلث فرهنگی
توضیح دموکراتیک!
یک تحلیل ساده
درس های امسال
کارناوال شادی
اولویت های سه گانه
چسب های اجتماعی
ولنتیان!
یک شوخی بد
اصول گرایی
اباالفضل!!!
خطاب به برادران مسلمان
امتیازگیری غیراخلاقی
300
نوروز خجسته
مای ایرانی
ملوانان انگلیسی
جنبش دانشجویی
به کجا چنین شتابان
راه ترکستان
بحران
موانع فعالیت حزبی در ایران
رویکرد به شرق
برنامه اقتصادی دولت احمدی نژاد
انقلاب مخملی
رویکرد به شرق 2
بومی سازی توسعه
تبلیغ توهین آمیز
شبیه سازی رستورانی
شهر بی هویت
مسیر دانش
پیوندها
عباس عبدی
احمد شیرزاد
محمدجواد غلامرضا کاشی
علی اصغر خدایاری
سید مصطفی تاجزاده
عبدالکریم سروش
مصطفی معین
سید محمد خاتمی
شیرین عبادی
سعید شریعتی
شهاب طباطبایی
اکبر هاشمی رفسنجانی
محمدعلی نجفی
محمدعلی ابطحی
کریم ارغنده پور
محسن کدیور
علی مزروعی
بنیاد باران
پایگاه اطلاع رسانی خانه احزاب
انجمن دفاع از حقوق زندانیان
جنبش زنان
خبرگزاری دانشجویان ایران
خبرگزاری کار ایران
خبرگزاری آفتاب
تحکیم نیوز
ادوارنیوز
کارگزاران
نوروز
روز
رادیو زمانه
بالاترین
یک شاخه نیلوفر
سمیک
خنده گری
صحیفه ای برای تاریخ
بوی خاک
محتضر
نگاهی به آسمان
صادق صدق گو
توکا نیستانی
حسین نوری نیا
اسماعیل خلیلی
اسماعیل یزدان پور
احمدرضا حائری
هادی حیدری
موج مرده
گفتمان اصلاحات
اکبر منتجبی
خبرانه
افرنگ
آسمون آبی و هوای تازه
پرستو دوکوهکی
ٌصورتی خاکستری
مصطفی بهمن آبادی
محمدجواد روح
جعفر مرتضوی
میرا
سیامک قاسمی
محمدحسین عاملی
حنیف مزروعی
کنش های فرهنگی و هنری
هم آوا
علی پیرحسین لو
پژمان حقیقی
حسین نورانی نژاد
عصر طلایی
به تماشای آبهای سپید
نقطه كور
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
Mississippi Jones Act Injuries
Mississippi Jones Act Injuries Counter